استاد حاج

قرآن و تورات شخصیت حضرت یعقوب(علیه السلام) و برادرش را چگونه ترسیم می کنند؟ | استاد حاج

۳۰ تیر ۱۳۹۷

حضرت آیت الله مکارم شیرازی
حضرت آیت الله مکارم شیرازی

پرسش : قرآن و تورات شخصیت حضرت یعقوب(علیه السلام) و برادرش را چگونه ترسیم می کنند؟

 

پاسخ اجمالی

قرآن همواره از حضرت ابراهیم، فرزندش اسحاق و فرزند زاده اش یعقوب به نیکی یاد کرده و آنها را انسانهایی متقی، با اخلاص و با ایمان می داند. اما در تورات کنونی می بینیم که یعقوب انسانی فریبکار است که از نابینایی پدرش اسحاق سوء استفاده می کند و در غیاب برادر بزرگترش، با تقلب و دروغ مقام نبوت و جانشینی پدر را از برادرش می دزدد! و عجیب این که بعد از بازگشت «عیسو» و فاش شدن تقلب یعقوب، کار از کار گذشته و خداوند نیز به این وضعیت مهر تایید می زند و مانع پیشوا شدن انسانی دروغگو برای جامعه نمی گردد.

پاسخ تفصیلی

تورات تحریف شده از یعقوب و برادر بزرگ تر یعقوب به نام عیسو ترسیم وحشتناکى مى کند:

«و واقع شد هنگامى که اسحاق پیر شد که چشمانش از دیدن تار شد و پسر بزرگ خود عیسو را خوانده وى را گفت اى پسرم! و او دیگر گفت که اینک حاضرم. و گفت که اینک پیر شدم و به روز وفات خود عارف نیستم. پس حال اسلحه خود (یعنى ترکش و کمان) را بگیر و به صحرا رفته از براى من شکارى صید کن. و براى من چنانکه میل دارم طعامى ترتیب داده به من بیاور تا آن که بخورم و جانم پیش از وفاتم ترا برکت دهد.
و ربقاه(۱) آنچه که اسحاق به پسرش عیسو گفت شنید، پس عیسو به صحرا رفت تا آن که شکار صید کرده به پدرش بیاورد و ربقاه به پسر خود یعقوب متکلم شده، گفت: اینک پدر تو را شنیدم که با برادرت عیسو بدین مضمون گفت که از برایم صیدى آورده طعامى ترتیب نما تا بخورم و پیش از وفاتم تو را در حضور خداوند دعاى خیر نمایم پس اى پسر من فرمانم را اطاعت نما به نوعى که تو را مى فرمایم.
حال به گله برو و از برایم دو بزغاله خوبى از آن بیاور تا از آنها براى پدرت به نحوى که میل دارد طعامى ترتیب نمایم و تو از براى پدرت ببر تا آن که بخورد و پیش از وفاتش تو را برکت دهد. و یعقوب به مادرش ربقاه گفت: این که برادرم عیسو مرد مودارى است و من ساده هستم احتمال دارد که پدرم مرا مس نماید و من در نظرش مثل فریبنده باشم و بر خود به جاى برکت لعنت بیاورم!…
و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عیسو را که به خانه نزدش بود، گرفت و به پسر کوچکش یعقوب پوشانید و پوست هاى آن بزغاله را بر دست ها و به سطح گردن او بست و طعام و نانى که ترتیب داده بود به دست پسر خود یعقوب داد و او به نزد پدر خود رفته، گفت: اى پدرم! و او در جواب گفت: اینک حاضرم اى پسرم تو کیستى؟ و یعقوب در جواب به پدر خود گفت: من اول زاده، عیسو هستم به طورى که مرا امر فرمودى کردم، تمنا این که برخاسته بنشینى و از صید من بخورى تا آن که جانت مرا دعاى خیر نماید.
و اسحاق به پسر خود گفت: که اى پسرم از کجا که به این زودى یافتى و او گفت: از این که خداى تو در برابرم راست آورد، و اسحاق به یعقوب گفت: به تحقیق اى پسرم نزدیک بیا تا آن که تو را مس نمایم که آیا پسرم عیسو هستى یا نه. پس یعقوب به پدر خود اسحاق نزدیک آمد و او را مس نمود گفت: آواز، آواز یعقوب است اما دست ها دست عیسو است و او را تشخیص نداد زیرا که دستهایش مثل دست هاى برادرش عیسو مودار بود! پس او را برکت داد و گفت: آیا خود پسرم عیسو هستى؟ و او گفت که: هستم، و باز گفت: به من نزدیک بیاور تا از صید پسرم بخورم و جانم تو را برکت دهد و به نزد او آورد که خود هم شراب را به او آورد که آشامید! و پدرش اسحاق به او گفت: اى پسرم نزد من آمده مرا ببوس و به اسحاق نزدیک آمد او را بوسید و (اسحاق) او را بویید و او را برکت داده گفت: ببین که رایحه پسرم مثل رایحه زراعتى است که خداوند آن را برکت داده است.
پس خداتو را از شبنم آسمان، و از فربهى زمین و فراوانى گندم، و شیره انگور عطا نماید و قوم ها تو را بندگى نمایند و امت ها تو را تعظیم نمایند و مولاى برادرانت باش و پسران مادرت را کرنش نمایند. لعنت کننده ات ملعون و دعاى خیر کننده ات متبارک باشد.
و واقع شد بعد از تمام کردن دعاى خیر اسحاق یعقوب را، در حین بیرون رفتن یعقوب از حضور پدرش اسحاق که برادرش عیسو از صید باز آمد و او هم طعامى ترتیب نموده به جهت پدرش آورد، و به پدرش گفت که پدرم برخیزد و او صید پسر خود بخورد تا آن که جانت به من برکت دهد. و پدرش اسحاق وى را گفت: تو کیستى؟ و او در جواب گفت: من پسر اول زاده ات عیسو هستم پس اسحاق به لرزش بسیار شدیدى لرزیده گفت: کیست و از کجاست، آن که صید را صید نمود و به من آورده پیش از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم که متبارک هم او خواهد بود.
و هنگامى که عیسو سخنان پدر خود را شنید به فریاد عظیم، و به زیادتى تلخى فریاد کرده، به پدرش گفت: به من هم برکت بده اى پدرم، و او گفت: برادرت از راه حیله بازى آمده و برکت را گرفته است…»(۲)

و در فصل بعد چنین مى خوانیم: 

«پس اسحاق یعقوب را طلب نمود و او را دعاى خیر نمود، و هم او را وصیت نموده گفت: زنى ازدختران کنعتى نگیرى… و خداى قادر مطلق تو را برکت داده، تو را بارور و بسیار گرداند تا صاحب جماعت امت ها باشى، و برکت ابراهیم به تو و به ذریه ات به همراهت بدهد تا آن که ارض مسافرت را که خدابه ابراهیم داده بود وارث شوى»(۳)

خلاصه این که تورات در سفر تکوین فصل۲۷ و ۲۸ در مورد حضرت اسحاق و یعقوب اینگونه سخن می گوید:

اسحاق دو پسر داشت؛ پسر بزرگ تر عیسو و پسر کوچک تر یعقوب نام داشت. در اواخر عمر به هنگامى که نابینا شده بود تصمیم گرفت پسر بزگ تر را وصى و جانشین خود کند، و به او برکت دهد. ـ

از قرائن استفاده مى شود که منظور از این برکت همان مقام نبوت و معنویت رسالت و رهبرى خلق بوده است ـ ولى یعقوب حیله اى به کار زد و لباس برادر بزرگ تر را به فرمان مادرش که به او علاقه داشت و مایل بود او جانشین اسحاق گردد، در برکرد و قطعه پوست گوسفندى به دست ها و به گردن خود بست; زیرا بدن برادرش پشمالو بود و ممکن بود راز او نزد پدرش فاش گردد ـ انسانى تا این اندازه پشمالود که بدنش مثل گوسفند باشد در نوع خود راستى عجیب است ـ و بالاخره با دروغ و تردستى و حیله و نیرنگ خود را به جاى برادر بزرگ تر جاى زد، و پدر پیر هم با این که صداى او را شناخت تنها به لمس دست پر موى او قناعت نمود و در حق او دعاکرد و به او برکت داد و او را وصى و جانشین خود و سرپرست خاندان خود نمود.

برادر بزرگتر هنگامى که از ماجرا آگاه شد گریه تلخى سر داد، اما کار از کار گذشته بود، و هنگامى که از پدر تقاضا کرد به او هم برکت دهد، پاسخ شنید که برکت دیگرى باقى نمانده و آن چه بود برادرش یعقوب برده است و قابل تجدید نظر نیست!!
عجیب این است که خداى اسحاق نیز عمل او را تایید نمود و مقام نبوت را به مردى حیله گر و دروغگو و مزوّر داد، و به گفته تورات او را بارور و بسیار گردانید و صاحب جماعت و امت ها و وارث ملک و افتخارات ابراهیم، پیغمبر بزرگ خود ساخت و نه تنها خاندان اسحاق، بلکه سایر مردم نیز موظف به پیروى از او و کرنش در برابر وى شدند.

این افسانه دروغین و مضحک را چگونه مى توان به عنوان وحى آسمانى معرفى کرد؟! اگر یک مقام ساده معمولى را کسى به دروغو حیله تصاحب کند ـ فى المثل یک لباس ساده افسرى بپوشد ـ پس از کشف حقیقت نه تنها آن مقام را از او سلب مى کنند، و لباس را از تنش بیرون مى آورند؛ بلکه او را به خاطر این عمل مجازات هم مى نمایند ولى مقام نبوتو برکت الهى و رهبرى جمعیت را چگونه ممکن است به حقّه و تقلّب تحصیل کرد، و پس از کشف حقیقت نیز آن را در اختیار است؟!

در حالى که قرآن مجید، احترام فوق العاده اى براى ابراهیم(علیه السلام) و فرزندش اسحاق و فرزند زاده اش یعقوب قائل است و در موارد متعددى از آنها به عظمت و نیکى یاد مى کند، لذا درسوره ص در آیات ۴۵ تا ۴۷ مى خوانیم:

«وَاذْکُرْ عِبَادَنَا ابْرَاهِیمَ وَاِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ اُوْلِى الاَْیْدِى وَالاَْبْصَارِ * اِنَّا اَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَه ذِکْرَى الدَّارِ * وَاِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الاَْخْیَارِ»؛

(و به خاطر بیاور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را، صاحبان قدرت و بصیرت. * ما آنها را با خلوص ویژه اى خالص گردانیم، که همان یادآورى سراى آخرتبود * و آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکان بودند).

و در سوره انبیاء آیات ۷۲ و ۷۳ در مورد این خاندان آمده است که:

«وَ وَهَبْنَا لَهُ اِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَهً وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ * وَجَعَلْنَاهُمْ اَئِمَّهً یَهْدُونَ بِاَمْرِنَا وَاَوْحَیْنَا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَاِقَامَهَ الصَّلاَهِ وَاِیتَاءَ الزَّکَاهِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ»؛

(و اسحاق و ـ علاوه بر او ـ یعقوب را به وى بخشیدیم؛ و همه آنان را افرادى صالح قرار دادیم.* و آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت مى کردند؛ و انجام کارهاى نیک و برپاداشتن نمازو اداى زکاترا به آنها وحى کردیم؛ و تنها ما را عبادت مى کردند.»

این تعبیرات نشان مى دهد که آنها مردانى الهى، با ایمان، پاک سیرت، آگاه و لایق براى رهبرى خلق، و پاک و پاکیزه از هر گونه آلودگى بودند. 

ولى هنگامى که تاریخ زندگى آنها به دست خرافه پردازان مى افتد چنان ترسیم زشتى، از آنها مى کنند که آنها را (العیاذ باللّه) تا سرحد افرادى متقلب، سودجو و بى بند و بارى که براى رسیدن به منافع نامشروع خود، از هیچ عملى روى گردان نیستند، پائین مى آورد.(۴)

پی نوشت:

(۱). ربقاه مادر يعقوب و عيسو، و همسر اسحاق بود و با اين كه هر دو فرزندش بودند علاقه خاصى به يعقوب داشت.(۲). سفر تكوين، فصل ۲۷، جمله هاى ۱ تا ۳۵.
(۳). همان، فصل ۲۸، جمله هاى ۱ تا ۴.
(۴). گردآوري از کتاب: پيام قرآن‏، آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى، دار الكتب الاسلاميه‏، تهران‏، ۱۳۸۶ ه. ش‏، ج ۸، ص ۲۲۸.

[به این نوشته امتیاز بدهید]

[total: 0 امتیاز: ۰]